تبليغاتX
کویر زندگی

کویر زندگی

هر شب در رویاها تو را می بینم

انتظار..

شكایت نمی كنم، اما
      آیا واقعاً نشد كه در گذر ِ همین همیشه ی بی شكیب،
      دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
      نه به اندازه تكرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
      به اندازه زندگی...
      واقعاً نشد؟
      شکایتت نمیکنم، اما
      نشد امشب که شب نخستین پیمانمان بود
      کنار من باشی و برای لحظه ای
      تنها لحظه ای بودنت را نوید دهی؟
      نگو كه ناغافل از فضای فكرهایت فرار كردم!
      من كه هنوز همینجا ایستاده ام!
      من که هنوز در خانه انتظارت را میکشم...
      کنار اقاقی ها، شب بو ها،
      من که هنوز در خانه ای که دستهای پر مهر تو برایم بنا کردند
      در میان تنهایی ها و دلتنگی هایی که یادگار تو ان
      به انتظار نشسته ام!
      هنوز هم فاصله ی ما
      همان چهارده شماره ی پیشین است!
      نگو كه در گذر خنده ها و گریه هایت گُمش كردی!
      نگو كه باز هم یادت رفت و در خاطرت نماند!
      نمیخوام باز هم با شرمندگی بگویی : ببخش!
      نگو که در میعاد نورها و رنگها و روشنی های شهرت
      باز فراموش کردی که با هم قراری داشتیم!
      شکایت نمیکنم، اما
      آیا واقعا نشد که به یاریم بشتابی
      تا من امشب به جای گرفتن جشن تولد انتظار و تنهایی
      جشن میلاد عشقمان را بگیرم؟
      میدانم فردا خواهی گفت: ببخش
      فراموش کردم! جبران خواهم کرد!
      وای به حال دلم...!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:22  توسط okak  | 

جدایی..

 

نذار بهت عادت کنم.. جدایی سخته گل من!                                                        


تو میری و یادت می ره .. می شکنه تنها دل من       


نذار بهت عادت کنم .. دچار یعنی موندگار!                            


تو که نمی مونی پیشم ! داغت و رو دلم نذار                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 11:16  توسط okak  | 

؟؟؟

دل من کو کجاست؟!

بی گمان رفته به دنیای خیال....

به هوای تو کند سیر محال.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 11:7  توسط okak  | 

غم

شاید هیچ کس توی دنیا تا این حد عاشق کسی نبوده
دوست داشتم تمام دنیا رو بهش بدم
دوست داشتم همه آرزوهاش رو برآورده کنم
خیلی دلم می خواست همیشه باهاش بودم
توی تنهایی هاش ، وقتی غصه دار بود ، وقتی شاد بود
اون فکر می کرد من خیلی خودخواهم که اونو واسه خودم می خوام
فقط می تونم بگم اون یک فرشته بود
اما...
اما افسوس که مال من نبود

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:47  توسط okak  | 

روز مرگم اشک را شیدا کنید

                   روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

                   روی قلبم لاله را پر پر کنید

جامه را خاک و خاکستر کنید

                      خانه ام را وقف نیلوفر کنید

پیکرم غرق در شبنم کنید

                    روز مرگم دوست را دعوت کنید

دور قبرم را کمی خلوت کنید

                        بعد مرگم خنده را از سر کنید

رفتنم را دوستان باور کنید  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط okak  | 

چگونه باور کنم که تو دیگر نیستی...

 کمی بغض درصدایت پیدا بود... اما تو گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی از من و با من بودن،ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم بی تکیه گاهی ر ا، نبودن آن دستان پر مهر و محبت را ، نبودن آن چشمان زیبا را نمیدانستم، نبودنت را چگونه باید باور کنم. چه چیز را باید باور کنم؟ ازدست دادن عشق را،از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش. فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام.دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم؟ مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم. بغض نگاهت راچگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را چگونه باور کنم؟چگونه باور کنم جدایی راآن انتظارتلخ را، آن دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان راچگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر آن نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد...

آه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است!

 تو بگو ای خدایم چگونه باورکنم........

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:56  توسط okak  | 

سلامی پر از درد

نمیدونم چرا نمیتونم فراموشت کنم چون تنها کسی که به من بدی نکرد تو بودی

اومدم برات بنویسم

 

می دونم که شاید خیلی دیر مطلب و بخونی

به خاطر بی وفایی ات و سنگدلی ات هیچوقت نمی بخشمت

 

خدایا  مثل همیشه پناهم ده

به قول یه بیت شعر که می گه :

تو در پناه خدا هستی 

                              و

 

                                       خدا هرگز دیر نمی کنه

 

خدایا تا قبل این که دیر بشه به فریادمون برس

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:49  توسط okak  | 

مخم جواب نمیده

"http://xs343.xs.to/xs343/09374/003617.jpg" title="Free image hosting powered by xs.to"></a>

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:26  توسط okak  | 

تا کی می خوای از دیدنت و کلامت محرومم کنی؟

باز اومدم بنویسم , بنویسم

که دلم برات تنگ شده

بی انصاف حق من این همه دوری نبود این همه

فاصله نبود

من بعد از سالها طعم عاشق شدن و چشیده بودم که این طوری ازم

دریغ کردی و دوباره حسرتش و به دلم گذاشتی

دیشب کلی گریه کردم

و می خواستم نباشم  چون این خونه به دون تو صفایی نداره من دیگه این جا

همدمی ندارم

اخه بگو دلم به کی قرص باشه انصافت کجا رفته هان؟

فقط بیا

دارم داغون می شم  خلی بهت وابسته شده بودم

نذار, نذار کاری کنم که پشیمون بشم

خواهش می کنم برگرد

می گن این روزا بهترین روزاست واسه اینکه از خدا چیزی بخواییم

و من با این که اون پاکی دل و از دست دادم و ایمانم ندارم و از خالقم

دور شده ام  و کم تر سراغش  میرم

اما یه چیزی می خوام

طاقت قلبم کم شده

خداجونم کمکم می کنی یعنی می شه امسال تو ضیافتت دلمون شاد بشه ؟

منتظر و چشم به راه لطفت می شینم.

 

یه چند وقتیه که قبل از خوابم باهات حرف می زنم و صدات می کنم

چون دیگه طاقت ندارم و دلم می خواد که زودتر همدیگرو پیدا کنیم و دل به

دل هم بدیم و یکی بشیم از بس تو این دنیا نامردی و بی محبتی

دیدم خسته شدم و دلم میخواد که زود بیای

به قول خودت چرت و پرت زياد گفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط okak  | 

هيچي

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:56  توسط okak  | 

نمیدونم واسه چی؟

دلم خیلی گرفته وقتی آدم حس کنه توی ای دنیای به این بزرگی با این همه آدمهای مختلف نمیتونه غم دلش رو به کسی بگه بغض میشه مثل ۲ تا دست که دارن خفه میکننش هیچ کسی هم نیست نجاتت بده همه با لبخند تلخ خیلی عادی از کنارت میگزرند انگار نه انگار که یکی به کمک احتیاج داره

یک عده هم کمکت میکنن به این بغض تا خفه کنه تو رو

راستی چرا واسه چی؟تو که به اینها بدی نکردی تو که کار به کارشون نداشتی چرا این کار میکنن؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:37  توسط okak  | 

تلنگر

شعله ی عشقی كه توی دلم بود رو هیچكس نتونست خاموش كنه
اما تو......

توی جشن تولد هوس های رنگارنگت با یه فوت ،
سرد و بی نورم كردی. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:40  توسط okak  | 

سلامی بدون خداحافظی...

از من که گذشت ..

اما اگر باز در سرت هوای خداحافظی داشتی،

 از همان ابتدا سلامی نکن..

 لطفا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:33  توسط okak  | 

آخرین فرصت!!!

آخرین روزای با هم بودنه  

          دیگه کم کم وقت رفتن رسیده

حالا هر لحظه برام غنیمته

          فرصت دیدنه تو سر رسیده

تو میخوای سفر کنی از شهر من

          تو میخوای من تک و تنها بشینم

خاطراته روزای عشقمونو

          توی کوچه های شهرم ببینم

آره این خیابونا این کوچه ها

          شاهدای خسته ی عشقه منن

بعد رفتنت همین خیابونا

          تو گوشم اسمتو فریاد میزنن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 2:15  توسط okak  | 

مجنون لیلی

من نمی دونم چطور شد                    

من چه جوری دل سپردم

من فقط دیدم که چشماش

پر ازبارونه و خواهش

عاشقونه منو برده

تا ته حس نوازش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:33  توسط okak  | 

فرار

چه تنگنای سختی است!

 یك انسان یا باید بماند یا باید برود.

 و این هر دو اكنون برایم تهی شده است و دریغ كه راه سومی هم نیست..

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:1  توسط okak  | 

یکی بود یکی نبود

من برای سال ها مینویسم ......

سال ها بعد كه چشمان تو عاشق میشوند

 افسوس كه قصه ی مادربزرگ درست بود

همیشه یكی بود یكی نبود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:47  توسط okak  | 

گل یا پوچ ؟

گل یا پوچ ؟

پوچ پوچ پوچ

دستاتو باز نکن ، حسمو تباه نکن ، بذار فقط تصور کنم که تو دستت

کمی عشق پنهان کردی  . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:27  توسط okak  | 

سخن امروز :

 تنها دو گروه نمى توانند افكار خود را عوض كنند: ديوانگان تيمارستان و مردگان گورستان. "وين داير"
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 2:51  توسط okak  | 

فاصله ها

 

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش ، مثل عابد به عبادت

من به ویرانگری فاصله می اندیشم

وتو هر لحظه که از من دوری،

در کتاب احساس واژه ی فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 16:9  توسط okak  |